تبليغاتX
ღღ ๑۩۞۩๑ فقط یک دختر๑۩۞۩๑ღღ
ღღ ๑۩۞۩๑ فقط یک دختر๑۩۞۩๑ღღ
 صفحه اصلی  تماس با ما  آرشیو   اضافه به علاقه منديها
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه !
لیلی

لیلی

خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من،

 ماجرايي كه بايد بسازيش

شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد.

 آنان كه حرف شيطان را باور كردند،

نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد .

مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد .

خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ،

تولدي به دست خويشتن.

شيطان گفت : آسودگي است ، خيالیست خوش .

خدا گفت : ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .

خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است.

 نداشتن و بخشيدن .

شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك .

خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست .

 و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود،

 ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي .

خدا گفت : ليلي زندگیست , زيستني از نوعي ديگر .

 ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .

مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست

  كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد.

 

|+| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 22:40 توسط مهسا |
تولدم مبارک

تولدم مبارک

 

 اولش همه شکل هم هستیم


کوچولو و کچل


حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است


با اولین گریه بازی شروع میشه


هی بزرگ می شیم


بزرگ و بزرگتر


اونقدر بزرگ که یادمون میره


یه روز کوچولو بودیم


دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست


حتی صداهامون


گاهی با هم می خندیم


گاهی به هم!


اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی


روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد


گاهی باید برای بردن بازی


بین دو نیمه


دوباره متولد شد!

 


یک سال دیگه گذشت


یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت


یکی میگه یک سال بزرگتر شدم


یکی میگه یک سال پیرتر شدم


یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم


یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم


یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا

نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ...

تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل

کسی رو شاد کنم ؟ ...


نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال

 

 بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

 

 

 

 

 

         birthday

 

|+| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 0:29 توسط مهسا |
می دانم که که میدانی
می دانم که که میدانی
 

 

می دانم که که میدانی magnify

 

خدای نازنین
امشب کسی اینجا برای آغوش تو له له میزد
آغوشی که همیشه به روی خلایقت باز بوده است...باز ...باز
چه کسی جز تو می توانست این چنین پناه سردرگمی اش شود؟؟
به خودت قسم که هیچ کس
خدایا
می خواستم بگویم چه خوب که تو هستی
کاش برایت خوب شوم...خوب...آنقدر که به من ببالی..
آنقدر که این شرم دست از سرم بر دارد
می دانم خسته ات کرده ام
بد کرده ام
تو مرا بخواه...بخواه و خوبم کن خوب من
عجیب به تو محتاجم و آواره ی الرحمن الرحیم سوره ی الحمدت
میدانم که می دانی
باز هم توبه و سر افتاده ی من
باز هم توبه و بغض در گلو مانده من
بازهم توبه و الهی کیف ارجی سواک گفتن من
می دانم خسته ات کرده ام
اما بازهم آغوشت را باز کرده ای...آه از خودم که این شرم مرا از پا انداخته است
اما چقدر پشتم به تو گرم است و خیالم قرص.........ص
 
 
 

|+| نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 16:3 توسط مهسا |
عشق خدا

در کارگاه خلقت انسان، در آسمان، جائیکه خدا هر شخصیتی را

 مطابق با سلیقه خود آفرید، همه به صف بودیم

 تا قبل از اعزام به سیاره زمین، اصلی‌ترین ویژگی

 شخصیتی خود را از خدا بگیریم...


سهم من یک پیمانه لبریز از احساسات بود...

در حالیکه به استقامتی که در دست داشت

 تا به شخصیت بعدی بدهد خیره شده بودم،

با خود فکر کردم، آیا همان احساساتی را که

 قبلاً در وجودم نهاده بود، کافی نبود؟

آیا من به استقامت بیشتر نیاز نداشتم؟

 پدرانه لبخندی به صورتم پاشید و گفت:

 "صد البته که با وجود احساسات قویتر به

استقامت بیشتری هم نیاز خواهی داشت...

 ولی آنرا الان به تو نمی دهم ...

وقتی به زمین رسیدی و شدت احساساتت تو را

مجذوب اشخاص و زندگی زمینی‌ات کرد...

 وقتی به غیر از محبت ابدی من،

 دلت برای محبت‌های سطحی و زودگذر زمینی هم تپید

و فراموش کردی در دنیایی بسر می‌بری

 که هیچ چیز پایدار و همیشگی نیست...

آنگاه که از یاد بردی دنیا نمی‌تواند

 جوابگوی احساسات و محبتت باشد...

زمانیکه گریان در کنج خلوت زمینی خود از

بی‌محبتی زندگی‌ای که تو را احاطه کرده است،

نالیدی... آنگاه بخاطر دریافت استقامت هم که شده باشد،

مرا به یاد خواهی آورد...

و من شادمان ا ز اینکه محبوبم دوباره مرا به یاد آورده است،

تمام محبت خود را به پای تو خواهم ریخت

 و مرهم بر زخمهای دلت خواهم گذاشت...

وقتی زخمهای دلت شفا یافت،

 اگر دوباره دل به محبت‌های زمینی بستی،

 من با اطمینان از بازگشت

دوباره تو به سوی خود با محبتی نه کمتر،

 بلکه حتی بیشتر، به انتظارت خواهم نشست

تا دوباره برای بستن زخمهای دلت به نزدم آیی...

تا آن زمان که متوجه شوی

تنها عشق پایدار تو در زندگی‌ات، من هستم...

 آنگاه که این را دریافتی، روز شادی عظیم

 من درآسمان برای یافتن دوباره تو خواهد بود...

مغزم از درک شرایط تجربه نشده‌ای

 که توصیفشان را شنیدم، عاجز بود...

 پس پیمانه احساسات را گرفته،

مزه‌مزه‌کنان شروع به نوشیدنش کردم...

 ابتدا به قدری شیرین بود که بقیه را بسرعت

و با لذت سر کشیدم،

اما در نهایت مزه‌ای چنان تلخ و غیر قابل تحمل از خود

 در ذره ذره وجودم باقی گذاشت که از ناراحتی به خود پیچیدم...

 خدا با قطره اشکی از گوشه چشم ٬

دلسوزانه در آغوشم گرفت و گفت:

 "این طعم لذت از محبت‌های زمینیست...

بیا و دهانت را با داروی آن شیرین کن

و جامی سرخ، به رنگ خون در دستانم نهاد...

 رویش نوشته شده بود... عشق خدا........ 

 

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 14:20 توسط مهسا |
یا علی مدد

 

         لا فتی الا علی       لا سیف الا ذولفقار

 

 

                  یا علی

 ای اهل دنیا

        

  آقام

 

         

               علی

 

                      مظلومه

 

 

     یا علی

 

|+| نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 22:50 توسط مهسا |
دوست بدارید

 

 

 

یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید:

 

 

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

 

 

جام های یکدیگر را پر کنید اما از یک حام منوشید.

 

 

از نان خود به یکدیگر هدیه بدهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.

 

 

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید  اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

 

 

همچون سیم های عود که هر یک در مقام خود تنها است,اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.

 

 

دل هایتان را به یکدیگر بسپارید  اما به اسارت یکدیگر ندهید.

 

 

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دل های شما را در خود نگاه دارد.

 

 

در کنار هم باستید اما نه بسیار نزدیک:

 

 

از آنکه ستون های مبعد به جدایی بار بهتر کشند,

 

 

و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.

 

 

                                                                 

                                                                   "جبران خلیل جبران"

 

                        love

              

                            

|+| نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 2:7 توسط مهسا |
راز زندگی

 

سلام به همه دوستان

 

ممنون که به من  سر ميزنيد.

 

و اميدوارم که منو ببخشيد

 

 اگر توی اين مدت نتونستم جواب کامنتهای پر از مهر و محبتتون رو بدم.

 

انشا ا... به همتون سر می زنم.

 

موفق باشید.

 

در پناه بهترین دوست.

 

یا حق.

 

 

در افسانه ها آمده است,

 

روزی که خداوند جهان را آفرید ,فرشتگان مقرب را به بارگاه خود

 

 فراخواند

 

 و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

 

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:

 

                                    خداوندا,آن را در زمین مدفون کن.

 

فرشته دیگری گفت:

 

                                     آن را زیر دریاها قرار بده.

 

 

و سومی گفت:

 

                           راز زندگی را در کوهها قرار بده.

 

ولی خداوند فرمود:

 

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم,

 

فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند,

 

در حالیکه من می خواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.

 

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:

 

فهمیدم کجا ای خدای مهربان,راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده,

 

زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به درون

 

و قلب خودش نگاه کند.

 

و خداوند این فکر را پسندید.

 

                                               

 

                                                          

 

 

 

|+| نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 1:34 توسط مهسا |
سایت

سلام

 

معذرت بابت غیبتم.

 

قرار نبود اینجوری شه,

 

اما درس نخوندنو گذاشتن برای آخر ترم یک طرف و آماده نبودن پروژه ها طزف دیگه.

 

همچنان امتحان دارم.

 

اما خوب دلم نیومد آدرس سایتمو براتون نگذارم.

 

بعد امتحانها انشا ا... به هر کس امده و نظر گذاشته اما من نتونستم سر بزنم ,

 

سر می زنم.

 

البته اگه عمری باقی موند و من از امتحانها جون سالم بدر بردم.

 

خوشحال میشم دوستان علاقمند به ادبیات به سایتم سر بزنند.

 

موفق باشید.

 

در پناه بهترین دوست.

 

یا حق.

 

برای دیدن سایت اینجا کلیک کنید.

 

                                                                  www.sheareno.choobi.net                        

 

 

 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 2:8 توسط مهسا |
عشق

 آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.

 

پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت'

 

 و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.

 

سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:

 

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'

 

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

 

و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'

 

و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

 

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.

 

هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد

 

 و باغ شما را خزان كند.

 

زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.

 

و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.

 

و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود

 

 و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .

 

همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود

 

 و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.

 

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.

 

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.

 

و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.

 

و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.

 

سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.

 

و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد

 

 تا براي ضيافت مقدس خداوندتان مقدس شويد.

 

 

عشق با شما چنين رفتارها مي كند

 

تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.

 

وبدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

 

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون" تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد "

 

 

 خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.

 

 

و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.

 

 

به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست

 

جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.

 

 

و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

 

 

عشق  هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.

 

و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.

 

عشق نه مالك است و نه مملوك.

 

زيرا عشق براي عشق كافي است.

 

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است."

 

 بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

 

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست .

 

بلكه اين عشق است

 

 كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.

 

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

 

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد

 

آرزو كنيد كه ذوب شويد

 

و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.

 

آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.

 

آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد

 

 و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.

 

آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد

 

و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.

 

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.

 

آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.

 

و به خواب رويد.

 

 با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

 

 

 

"از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي"

 

 

 

 

|+| نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 16:22 توسط مهسا |
نظرات

 

    

 

 

 

 

            

         

 

 

 

 

             

      نظر بدین دیگه.

|+| نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:53 توسط مهسا |
دليل بودن تو

                  

                 "دكتر شريعتي"

 

دليل بودن تو

 

هر کسی دوتاست .


و خدا یکی بود .


و یکی چگونه می توانست باشد ؟


هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .


و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .


عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .


خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .


و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .


و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .


و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

 .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .


اما کسی نداشت ...


و خدا آفریدگار بود .


و چگونه می توانست نیافریند .


زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...


و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .


 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟


و خدا بود و با او عدم بود .


و عدم گوش نداشت .


حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .


و حرفهایی است برای نگفتن ...


حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .


 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است

 

 که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .


درونش از آنها سرشار بود .


و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟


و خدا بود و عدم .


جز خدا هیچ نبود .


در نبودن ، نتوانستن بود .


با نبودن نتوان بودن .

 

 

و خدا تنها بود .

 

         هر کسی گمشده ای دارد .


                              و خدا گمشده ای داشت ...    


|+| نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:26 توسط مهسا |
قلب زیبا

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود

 

و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد .

 

 جمعیت زیادی جمع شدند .

 

 قلب او کاملا سالم بود

 

و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود .

 

پس همه تصدیق کردند که

 

 قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند .

 

 مردجوان , در کمال افتخار , با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت .

 

 ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد

 

 و گفت :

 

" اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست ."

 


مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند .

 

قلب او با قدرت تمام می تپید .

 

 اما پر از زخم بود .

 

قسمتهایی از قلب برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود.

 

 اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند

 

 و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .

 

در بعضی از نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت

 

 که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود .

 

 مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند

 

 و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند

 

 که قلب زیباتری دارد .

 


مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید

 

و گفت :

 

" تو حتما شوخی می کنی ..

 

قلبت را با قلب من مقایسه کن .

 

 قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ."

 

 پیرمرد گفت :

 


" درست است ,

 

 قلب تو سالم به نظر می آید ,

 

 اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمی کنم .

 

 می دانی هر زخمی نشانه انسانی است

 

 که من عشقم را به او داده ام .

 

 من بخشی از قلبم را جداکرده ام و به او بخشیده ام .

 

 گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است

 

 که به جای آن که بخشیده شده قرار داده ام .

 

 اما چون این دو عین هم نبوده اند ,

 

 گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ,

 

چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند .

 

 بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ,

 

 اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند .

 

 اینها همین شیارهای عمیق هستند .

 

 گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام .

 

امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند

 

 و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند .

 

 

پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟؟"

 


مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد .

 

 در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت .

 

 از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد

 

 و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد .

 

 پیر مرد آن را گرفت

 

 و در قلبش جای داد

 

و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .

 


مرد جوان به قلبش نگاه کرد .

 

 دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود .

 

 زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

 

قلب زیبا

 

|+| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 1:17 توسط مهسا |
لیلی و مجنون

ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد

 

 که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟

 

اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ،

 

 کنار فلان باغ ، منم مي يام تا

 

ببينمت .

 

مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ،

 

 چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت

 

و در محل قرار نشست .

 

ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...

 

نيمه شب ليلي اومد

 

 و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ،

 

از کيسه اي که به همراه داشت ،

 

 چند مشت گردو برداشت

 

و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت .

 

مجنون وقتي چشم باز کرد ،

 

خورشيد طلوع کرده بود ،

 

 آهي کشيد و گفت :

 

اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم .

 

 افسرده و پريشون برگشت به شهر .

 

در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد :

 

 چرا اينقدر ناراحتي ؟!

 

 

 و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت :

 

 اين که عاليه !

 

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !

 

دليل اول اين که :

 

 خواب بودي و بيدارت نکرده !

 

 و به طورحتم به خودش گفته :

 

اون عزيز دل من که تو خواب نازه ،

 

 پس چرا بيدارش کنم ؟

 

و دليل دوم اينکه :

 

وقتي بيدار مي شدي ،

 

گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ،

 

 پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !

 

مجنون سري تکان داد و گفت : نه !

 

اون مي خواسته بگه :

 

تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نميبرد !

 

تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني !

 

حالا به نظرتون

 

 کدومشون درست گفتن؟!

 

 

|+| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 22:37 توسط مهسا |
اشک زن

 

 

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

 

 

مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!

 

 

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟

 

 

 او چه مي خواهد؟  پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ،

 

 

 اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!

 

 

 پسرك متعجب شد      

                       

                                                  

 

 ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.  

 

 

یكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ،

 

 

 از خدا پرسيد:

 

 

 خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

 

 

خدا جواب داد :

 

 

 من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام .

 

 

 به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني را تحمل كند،

 

 

 به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،

 

 

 به دستانش قدرتي داده ام كه

 

 

 حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،

 

 

  او به كار ادامه دهد . 

 

 

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ،

 

 

 حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،

 

 

 به او قلبي داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ،

 

 

 از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد

 

 

 و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فروبريزد .

 

 

 اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام

 

 

 تا هرگاه نياز  داشت ،بتواند از آن استفاده كند.

 

 

 زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . 

 

 

زیبایی زن را باید در چشمانش جستجو کرد ،

 

 

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .

 

 

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 14:16 توسط مهسا |
عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت!!!!!

 

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر

 

سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي

 

صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات

 


شانه هاي تو کجا بود ؟


گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در

 

تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ

 

 نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق

 

خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 


گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار

 

 بگريم ؟


گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از

 

 آنکه فرود آيد عروج مي کند ،

 


اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز

 

 هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي

 

شود تا هميشه شاد بود .

 


گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

 


گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي

 

رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز

 

 از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

 


گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

 


گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم

 

 کني ، چيزي نگفتي ،

 


بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي

 

آخر تو بنده ي من بودي

 


چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 


گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 


گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر

 

خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن

 

خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن

 

 اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .

 


گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

 


گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

 

 

 

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 17:16 توسط مهسا |
خدا نیز گریست

  خداوند گریه کرد


 زمانی که بنده اش


آنی که اشرف مخلوقات خواندش


 و دردانه جهان خلقت شد


 اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت


خداوند گريه کرد


 زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود


 بر بنده ديگرش ظلم و عناد کرد


خداوند گريه کرد


 لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای


 دیگر را شکست


خداوند گريه کرد


 لحظه ای که آن چه می پنداشت،


شد آنچه که هست


خداوند گريه کرد


 زمانی که ديد اين بنده همان بنده ای است


که با آهنگ سوراسرافيل خاکش را ساخت


و


 اينک بر سر خاک و مال جنگ و خونريزی است


خداوند گريه کرد


 زمانی که وجود بی ارزش اين خاک


را با روح خداوندی زنده کرد


 اما اکنون همان بنده


 ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هيچ های


 زمين فراموش کرده است


خداوند گريه کرد


 زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر


مملو از عشق الهی کرد


 اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش


به هوس می رود.


خداوند گريه کرد


 زمانی که بنده ای که به آن گفته بود:


همه شما نزد هم برابريد


 اکنون به پول و مال،


 خود را برتر و قوی تر می داند.


خداوند گريه کرد


زمانی که ديد


 عشق داده بودم برای آرامش،


دل داده بودم برای سپردن


 گل برای هديه


 اما اکنون همه چيز


ريا و تزوير و دروغ


خداوند گريه کرد


 زمانی که گفته بود


 با هم باشيد


به هم عشق بورزيد و از آن لبريز شويد


 از آنچه در دنيا به شما دادم برای رسيدن به اصل خود استفاده کنيد


 اما همه چيز مصنوعی  شد و ساختگی


خداوند گريه کرد


 زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود


 تا در حضورش بنشينيم و درد دل کنيم


 و فيض عشق بازی


 با خدا را ببريم


رفتيم و چه نا سالم سپری کرديم


خداوند گريه کرد


 زمانی که ديد بر مهر مادری


 بی احترامی شد


خداوند گريه کرد


 زمانی که ديد 2 برادر برای هم نقشه می کشند

 
که چگونه فريب دهند تا به مال و اندوخته ناسالم خود بيافزايند


خداوند گريه کرد


 زمانی که به گل و پروانه


 آب و خاک


 آنگونه که او می خواست 


 نگاه نکرديم


خداوند گريه کرد


 زمانی که ديد از عقل و پندارمان چگونه استفاده کرديم


 و برای آنچه خوب است يا بد است


و مفهوم آن


مطلق و ثابت است


 مقلد مشابهان خود شديم


 و ازآنچه او به ما داده بود


( عقل=استدلال)


 استفاده نکرديم.


خداوند گريه کرد


 زمانی که او را به جای اينکه در محيط ببينيم


در پول و بانک و مال و ثروت مي ديديم

 
چرا که در نبود اين ها


 او را صدا می کرديم و


 اگر مشکلی از نبود آنها نداشتيم حتی اسمش را به لب نمي آورديم.


خداوند چه صبری دارد!


اگر روزی از توقعات خود


 از ما سئوالی کند،


به راستی ما چه می گوييم ؟


الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدلت!

 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 23:20 توسط مهسا |
مطالب پیشین
  1. لیلی
  2. تولدم مبارک
  3. می دانم که که میدانی
  4. عشق خدا
  5. یا علی مدد
  6. دوست بدارید
  7. راز زندگی
  8. سایت
  9. عشق
  10. نظرات
Add Me to Your Yahoo! ID بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران